

چه زود گذشت
چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان
چه زود داستانت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد
و لبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد
چه زود نشانه کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی
چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد
چه زود در چشمت آهوی سرگردان که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود بودنمان گذشت
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان

خسته ام
از آدمهایی که هر روز عاشق می شوند
آدمهایی که خود را نمی شناسند
گوشهایشان بیشتر از چشمهایشان میبیند
می دانند که نمی دانند اما عاقلترین افراد را خویش می پندارند
خسته ام
از آدمهایی که سرانجام خودشان را می دانند
اما تلاشی برای تغییر آن نمی کنند
کسانی که نگاهشان دیگران و خودشان را فریب می دهد
قلب سنگی شان پشت چهره ساختگی و لباسشان مخفی است
آدمهایی که تفاوت عشق و هوس را نمی دانند
خسته ام
خسته از خودم که آدمم

همه دنیا واسه من خنجر کشیدند
دل من توی دنیا خیلی گرفته
یادته اون روزا که دل تو را شکسته بودند
حالا این دل شکسته مثل اون روزا گرفته
باورم کن باورم کن که بدون تو می میرم
بی تو تنهام خوب میدونی که تو غصه هام اسیرم
از یادم هرگز نرفتی اما از یاد تو رفتم
بی تو تنها تو خیابون زیر بارون می رفتم
دلمو شکستی اما نذاشتم تو غم بمیره
تو کویر خشک قلبم هنوزم عزیزترینه
وقتی فهمیدی عزیزی منو تنها جا گذاشتی
تو همونی که می گفتی جز من هیچ کس رو نداشتی
باورم کن باورم کن که بدون تو می میرم
بیا برگرد تا هنوزم توی قلبت خونه دارم
میدونم ، میدونم برنمیگردی
قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم
قول میدم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم
قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم
قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
میدونی که خیلی خسته ام میدونی دلم گرفته
میدونی دوریت عذابه میدونی گریه ام گرفته
میدونم برنمیگردی میدونم رفتی که رفتی
دروغه هر چی میگفتی
میدونم تو مهربونی واسه این قلب شکسته
واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته
بیا برگرد اگه قلبم تو را از خونه نرونده
دیگه تا آخر قصه حتی یک لحظه نمونده